بازگشت چکاوک
دست نوشت های چکاوکی
شنیدی میگن یه عده زیر خط فقرن؛ آره؟ مزه ی فقرو چشیدی؟ میدونی چه طعمی داره؟ شنیدی میگن فلانی نداره آه تو بساطش؟ دست بی رحم زمونه توی بازی کرده ماتش تا حالا شده یه صحنه تحت تأثیرت بذاره؟ مثلاً بغض یه بچه اشک چشماتو دراره؟ تا حالا شده گرسنه سر رو بالشت بذاری؟ به جای ستاره شب ها وایسی به غصه شماری؟ تا حالا شده یه دفعه واسه شام شب بمونی ؟ شرم بی حدّ پدر رو از توی چشاش بخونی؟ واسه پوشیدن کفشی که فقیرا می پسندن تا حالا شده یه عدّه به برادرت بخندن؟ حس فقــــــــــــره . . . . حس درده . . . . توی سینه آه ســــــــــــــــرده . . . . . تا حالا زخم زبون از در و همسایه شنیدی؟ زخم دستای کبود پدر خونه رو دیدی؟ این روزا قیمت آبرو به نرخ روز چنده؟ چرا اون زن بغل جاده به بعضیا می خنده؟ این یه تیکه از سقوطه . . . . این یه صحنه از نیازه . . . . چی بگم براتون؟ . . . سر این قصه درازه . . . . توی روزای زمستون که هواش برفی و سرده ببینم مادرت آیا تا حالا کلفتی کرده ؟ شده سرمای زمستون خوابو از چشات بگیره؟ شده خواهر مریضت گوشه ی خونه بمیره؟ شده طرز دید مردم باهات از روی غرض شه؟ شده گوشواره ی آبجیت با یه پیت نفت عوض شه؟ فرش خونه رو فروختی واسه دارو واسه درمون حرمتتونو شکستن آدما آسونه آسون برای اولین بار به لحظات شکست نزدیک می شوم. لحظات تلخی که مرا به تمسخر می گیرند. این اولین بار است که از خودم خجالت می کشم. هر چه بیشتر زمان می گذرد بیشتر احساس حقارت می کنم. تابستان یعنی زمان قبول شکست. یعنی اوج تنفر از تمام باورها. این شکست از قبل معلوم است. فقط مدت زمانی باقی مانده تا قطعی شود. در این لحظه به حرکتی که شروع کردم فکر می کنم. حرکتی که پر از امید و آرزو بود. پر از عشق و ایثار. کاری که هرگز به سر انجام نرسید. من امروز به جایگاهی رسیدم که باید با تمام وجود شکست را بپذیرم. در اول راه، چنین روزی هرگز به ذهنم خطور نمی کرد. غیر ممکن می نمود. با آن همه مهره که در اختیار داشتم حتی فکر مات شدن را هم نمی کردم. حالا منم و یک مهره . مهره ای که با حذف شدنش عملاً طعم تلخ مغلوب شدن را می چشم. در تمام عمرم چنین تحقیر نشده ام. منم و یک دنیا اضطراب . من و یک دل بی رحم. او می گوید بازی را ادامه بده. نمی خواهد شکست را بپذیرد. در برابرش زانو زده ام. او می گوید برخیز، کاری بکن ، تو هنوز زنده ای ، نفس می کشی. اما دیگر نمی خواهم بشنوم. خود او کار دستم داده. هنوز هم دست بردار نیست. در این واپسین لحظات هم آوای مبارزه سر می دهد. من زندگی را باخته ام. او باید بپذیرد که دیگر توانی برای ادامه ی کار ندارم. اکنون که این نویسه را می نگارم مالامال از رنج و اندوهم. من امروز در مقابل خدای خویش سر افکنده و فرو مایه ام. این بود اعترافی تلخ به شکستی تلخ تر. من باختم. آری با یک حرکت تمام داشته هایم را باختم. دیشب مست بودم تمام زندگیم را به پتیاره گیتی ٫ قمار کردم و هر چه بود را باختم اما هوس دیگر می خواهم شور و حالیست امشب آری من مست خواهم کرد من قمار باز عالمم قمار می کنم امشب خدایم را . . . شعر از مهسا خدا به حق دل عاشقان سرگردان مرا به آنچه که بودم دوباره برگردان به کد خدایی آبادی به دور از عشق یقین که عشق و غمش حکم نان انسان است جناب عشق عجب باغبان بی رحمی است به قدر قدرت هر کس ستم سزاوار است خدا بریده ام از عشق و زندگی دیگر شاعر : علی حیات بخش امروز که دست به قلم برده ام ، دو دهه و دو روز از ششمین ماه سالی که هزار و سیصد و نود پس از هجرت موفقیت آمیز پیامبر اسلام (ص) است ، می گذرد. روزی که یادآور قدم نهادن موجودی عجیب به صحنه ی جدال است. جدالی سخت برای زندگی. آری امروز روز چشم گشودن مخلوقی بی ارزش و پست است. روز تحمیل زندگی به کسی که آن را دوست نمی دارد. درست در چنین روزی بود که ساعت ده و بیست دقیقه ی صبح نوزادی دیده به جهان گشود که از بهت و حیرت تا دو روز صدایی از او بر نخواست. او خود می دانست که قدم به چه وادی بی رحمی گذاشته است.. گذشت و گذشت تا او کم کم پا گرفت و معنای واقعی ستیز برای زندگی را فهمید. دوران کودکی را به شادی گذراند و قدم به عرصه ی نوجوانی نهاد. از همان ابتدا مشخص بود که با بقیه متفاوت است. او سودایی دیگر در سر می پروراند . او به بودن در این دنیای پوچ فکر نمی کرد. چیزی که برایش اهمیت داشت، پی بردن به نادانسته های پیش رویش بود. هوشیاری او باعث رنج و عذابش بود. او به خوبی معنای غمگین درد را می فهمید . دردی که از زمان آغازین ادراک آن را احساس می کرد. و او همچنان می تاخت تا بلکه بتواند برای دردهای درونی اش التیامی بیابد؛ اما هرگز راه به جایی نبرد.زندگی او همیشه پر از ماجراهای غمگین بود. چیزی که او آن را نبرد و تکاپو برای حیات می دانست جز عبث نبود. او بر هیچ اصرار کرده بود. خود را در حالی یافت که بیست و یک سال را از دست داده بود. هرگز نمیخواست که اینطور شود. او برای خود آرزوهای زیبایی داشت. همین باعث دلتنگی بیشترش بود. او خود می دانست که بازی زندگی را چگونه واگذار کرده است. اکنون به خود آمده بود. اطرافش مشتی آدم بودند که روابط متقابل برایشان اهمیت داشت. او اکنون تنهایی بی هم صدا بود. در ذهن لحظاتش را مرور می کرد. لحظه های موفقیت در آزمون های ریز و درشت و شکست های تلخ و بی صدا . او به خاطر می آورد که چگونه دوره ی دوم تحصیلش را در مدرسه ی بچه زرنگ ها گذرانده بود و با عشق به هم کلاسی هایش کمک می کرد. برای دوران متوسطه هم در همان نوع مدرسه پذیرفته شده بود. به خاطر می آورد که با چه شور و اشتیاقی به کشتزار علم و ادب پا می گذاشت. دوستانش از تعداد موهای سرش متجاوز بود. با کسی خصومتی نداشت. خاطراتش را که مرور می کرد ، فقط آزرده تر می شد. خاطره ی آن خوشحالی ها ، آن جنبش و اشتیاق ، آن دوستی های صادقانه و آن ارتباطات بی شائبه. اما اکنون چه؟ او تنها مانده بود. حتی آخرین و صمیمی ترین دوستش او را تنها گذاشته بود. چه بر سرش آمده بود؟ از اوج عزت به نشیب ذلّت آمده بود. آیا واقعاً مستحق چنین بدبختی و درماندگی بود؟ از شراب کشنده ی عشق نوشیده بود. غوطه ور در بحر سرکش دنیا دست و پا می زد. اما از ساحل امید خبری نبود. همه چیز را تمام شده می دانست. آری او باخته بود. زندگی را ، شادی را و تمام داشته هایش را. و چه معامله بی رحمانه ای بود. خود را در دامی می دید که تلاشش عرصه را بر وی تنگ تر می کرد. اکنون او بود و خودش. تباهی بود و سیاهی. می گویند سخت ترین شکست در خود شکستن است و او چه محقرانه در خود شکسته بود. غرورش له شده بود. زندگی بر دوشش سنگینی می کرد و تنها انتظار فرشته ی مرگ را می کشید. خیلی منفور است ، خیلی بی رحمانه و خیلی غم انگیز . . . . سلامی به گرمی بهار آشنایی خدمت دوستان عزیزم.قبل از هر چیز سال نو را به همه ی شما عزیزان تبریک عرض می کنم و امیدوارم هرجا که هستید دنیای شاد و لحظه های شیرینی را تجربه کنید. سال 88 با همه ی خوبی و بدی هایش گذشت و اکنون بهاری و آغازی دیگر به ما خودنمایی می کند. شاید اگر بگویم بهار فرصتی برای تجدید معاشرت و عبرت آموزی از طبیعت و زدودن زنگار دل است ، چشمان زیبایتان از دیدن کلمات و جمله های تکراری از خط سیاه من رویگردان شود اما بدانیم که این روزها چه موهبتی پیش روی ماست و برخی چنین موقعیت هایی را درک نمی کنند. اکنون که می نویسم اولین روز بهار است. بهاری که با خود بیم ها و امیدهای بسیاری به همراه دارد. از بیم کمبود 20 هزار میلیارد یارانه گرفته تا امید جوانان به کارگشایی. بهار آمده تا همه چیز را تغییر دهد. بی انصافی است اگر کمی و فقط در مورد خودمان به او کمک نکنیم. دست هایش را ببینیم که چگونه پر از عطوفت و سرسبزی به سوی دل هایمان دراز شده است . پس زدن این محبت آن هم از سوی پیام آور زندگی غیر معقول است. نمی خواهم بگویم در سالی که گذشت چه بود و چه شد که همه بهتر از هم می دانیم اما باید بگویم در سالی که پیش رو داریم بیشتر به رضای خدا توجه نماییم. در 88 رنگارنگ اتفاق دگرگون کننده ای برای من رخ نداد. سالی بود که با همه پستی و بلندی هایش، زیبایی و زشتی هایش چیز جدید و تغییر دهنده ای به همراه نداشت. البته شاید این گونه نسبت دادن همه چیز به سال ، کار درستی نباشد و این خود انسان است که سرنوشت خودش را رقم می زند و به سال و ماه بستگی ندارد همان طور که اگر بخواهیم تغییری ایجاد شود به سال توجهی نمی کنیم. روی سخن من با آن دسته از عزیزانی است که همه چیز را از چشم تقدیر و سرنوشت می بینند و برای خود سهمی قائل نیستند. در حالی که من 99 درصد از اتفاقات را انسانی و تنها 1 درصد را غیر قابل کنترل می دانم. می دانم که روزهای خوبی شروع شده. روزهای عید است و پر از آجیل و شیرینی و از این جهت می گویم که باید بیشتر مراقب بود که به دام اضافه وزن نیفتیم و مراقب دندان های عزیزمان باشیم. گاهی اوقات با خود می گویم اگر این عید و دید و بازدیدهایش نبود چه چیزی ممکن بود ما ایرانی ها را به هم نزدیک کند. آن هم با این وضع معیشتی که همه می نالند و هر روز از قدرت خریدشان کاسته می شود. اما چه خوب است که این روزها چنین بحث هایی را کنار گذاشته و دست در کیسه هایمان کنیم و عیدی بیشتری به کوچکترها بدیهم. این را از طرف بزرگ تر ها و با هماهنگی ستاد روحیه دهی به کوچکترها عرض می کنم. راستی کوچکترهای عزیز چطور است که با عیدی هایتان حساب مسکن جوانان افتتاح کنید تا شاید نوه ی عزیزتان با تسهیلاتش بتواند پول تو جیبی چند روز یکی از فرزندانش را تأمین کند. راستی اگر آن زمان عمری بود حتماً به نتیجه های دلبندتان توضیح دهید که با این پول قصد انجام چه کاری را داشتید. همان طور که می دانید امسال را "همت مضاعف،کار مضاعف" نام گذاری نمودند که با نصف شدن یارانه های مردم و کاهش فرصت های شغلی حتماً جنبه ی شوخی دارد. زیاد جدی نگیرید چون مسئولان ما هنوز در حس کمال طلبی پوچ دوران هیتلر باقی مانده اند. نمی خواهم عیدتان را تبدیل به عاشورا کنم پس از ادامه ی بحث خودداری می کنم. امیدوارم در سال آینده، روزگار به همه ی آرزوهای زیبایتان دست واقعیت بکشد و زندگی همراه با آرامش و عشق و خدامحوری به حیاتتان رنگ و بوی انسانیت ببخشد. از خدای بزرگ هم برای همه ی خوبی هایش ، بخشش هایش و اینکه اجازه داد سال جدیدی را تجربه کنیم سپاس گزارم. آمده بودم متنی را که برای مقاله آماده کرده بودم تایپ کنم.خط اول را نوشتم، خط دوم به یاد تو افتادم، در خط سوم دیگر تاب نیاوردم و پنجره را بستم. با خود گفتم چند خطی را با تو همراه شوم. هرچند خطوط ابزار ادراک خوبی برای حال من نیست اما از ننوشتن بهتر است. گفته بودی تفاوت عشق و دوست داشتن در چیست. باید بگویم مانند زمین و آسمان هستند. در عشق معرفتی وجود ندارد و همه چیز کورکورانه است اما شناخت لازمه ی دوست داشتن است و از همین جهت ماندگاری دوست داشتن بسیار بالاتر است. در عشقی که ما از آن دم می زنیم هرچه بگردی چیزی جز هوس یا غریزه نمی بینی اما وقتی کسی را دوست داری به واسطه ی شناختی که از او داری حالتی عقلانی و حتی روحانی پیدا می کنی و همین سبب پایستگی هرچه بیشتر این علاقه می شود. می گویند عشق با مرور زمان از بین می رود اما کسی که ما را دوست دارد هرگز با گذشت زمان بی علاقه نمی شود. از قدیم گفته اند رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود و این سخن حال دوست داشتن است چرا که در عشق یک روز تنفر است و روز دیگر علاقه ی بیش از حد. ما وقتی عاشق می شویم حتی زشتی های معشوق را زیبا می بینیم اما در دوست داشتن زیبایی های واقعی معشوق است که ما را مجذوب می کند. در عشق ممکن است بارها دروغ و فریب را تجربه کنی اما در دوست داشتن جز راستی چیزی وجود ندارد. اصلا دوست داشتن ذاتا صادقانه است. یکی از نشانه های غیر قابل انکار عشق شک است، درحالی که دوست داشتن سراپا ایمان است. در عشق ترس از دست دادن معشوق و گرویدن به دیگری عاشق را نابود می کند. و بزرگترین برتری دوست داشتن نسبت به عشق پایداری آن است. ************************************************ از کجای دلتنگی هایم شروع کنم؟ هرچه تلاش می کنم دلم آرام نمی شود.درحالی که موفقیت در کنارم نشسته ، غمگین تر از همیشه ام. هیچکس نیست که با او از دلگیری هایم صحبت کنم. سهم من از این روزگار چیست؟خدایا مگر نگفتی تو را با عشق آفریدم؟پس این عشق کجاست که به دادم نمی رسد؟تا کی درآرزوی زندگی زنده بمانم؟هرکاری می کنم بیشتر رو به زوال می روم.خدایا تو بهتر از هرکسی از دلتنگی هایم خبر داری.مگر نگفتی از رگ گردن نزدیک تری؟ چرا دستم را نمی گیری؟ چرا مرا به حقوق طبیعی ام نمی رسانی؟ این زنده بودن را تو به من تحمیل کردی، نکردی؟ لااقل مرا دیوانه و کم عقل می آفریدی که زجر دانستن، هر لحظه آزارم ندهد. خدایا اینان می گویند تو مرا برای عبادت خودت آفریدی.نه باور نمی کنم. تو ظالم نیستی . محال است که مرا با خودخواهی آفریده باشی. پس هدفم را به من نشان بده. مگر می شود غایتی در کار نباشد؟ خواستی به کمال انسانیت برسم.آخر چگونه؟ خدایا تو خودت بهتر از هرکسی می دانی که انسان بودن چقدر سخت است. تو خودت به من قدرت انتخاب دادی. حال چرا باید بخاطر انتخابم این همه عذاب بکشم؟ اگر میخواستی مرا در آتش خشمت بسوزانی دیگر چرا این راه را مقابلم قرار دادی؟ می خواهی بعدا اگر اعتراضی کردم بگویی عذاب اعمال خودم است؟ من اعتراضی ندارم ؛ بسوزان ولی از من نخواه که انسان باشم و بدون خطا. از من خواستی که بنویسم اما نگفتی چه.خواستی روزگارت را طور دیگر ببینم.فردا را ، زندگی را ، تقدیر را ، همه و همه از دریچه ی چشمانت خواهم دید و چه گواراست نفس کشیدن در فضای موافق.خواستی غم را با شادی عوض کنم اما نشدنی است.آخر چگونه؟ بدون تو و بدون اندوه؟مگر می شود؟ زندگی در حصار تنهایی تلخ تر از مرگ در هوای همراهیست.راستی گفتم مرگ، چه کلمه ی وحشت انگیزی.نکند نمی دانی که من بی تو هر لحظه مرده تر از سنگم؟ نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیس تصور کن یه مردو با چشمای خیس نمیخوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم شکسته میرم امشب بانو خدا نگهدارت اگرچه میشکنه اون دله سبز و سپیدارت واسه من که پنجره یه آرزوی مبهم بود ولی تو پنجره باشه تموم دیوارت ببخش منو اگه بوی زخم چرکینمو زجه های کبودم میشه موجب آزارت دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه سکوت سرد و پر از انبساط افکارت خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز برای بدرقم با اون لباس گلدارت و دل خوشم کنی با یه دروغ مصلحتی که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت شکسته میرم و خاطرات سبز تو رو به یادگار می برم امشب خدانگهدارت *********************** هر چی لبه تو دنیاس مجیز تو رو میگن تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر هر چی دسته تو حسرت دامن توإ تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر تعبیر یه خوابی که تو ذهنی خستس اون آخرین در نجاتی که همیشه بستس تو یه تکرار خسته ای که فقط یکباره وحدت اون دردایی هستی که بیشماره من تو اسم تو تجزیه شدم بانو تجربه کن منو تو یه مرگی دوباره شعری که خون تو حسرتت لخته میشه آخرین وارث نسل عشق اخته میشه منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن تموم واژه ها رو تو ذهنت دغدغه کن بذار تکثیر نگاه تو بشم بانو اسم حقیرمو رو زبونت لقلقه کن واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت آخرین جمله همینه خدا نگهدارت او همیشه از خود شکست میخورد.شکست او از من و دیگران نبود.شکست تنها از خود او می جوشید.و شاید این ناکامی ها از ترس بود.ترسی که وجودش را فرا گرفته بود.انگار از مادر با او بود.او به همه چیز مشکوک بود.شکست در عشقش را به من نسبت می داد . اما من قصوری نداشتم. از آغاز، ترس پایان رهایش نمی کرد. پایانی که از آن می گریخت.روزها می گذشت و پایان او نزدیک تر می شد. پایان عشقش ، پایان خوبی ها و پایان باهم بودن.به حال توجهی نداشت.افکارش را اندیشه ی پایان تسخیر کرده بود.آری او از پایان می هراسید. و ترس یاور همه ی نیروهای شکننده است.درک درستی از امروز نداشت و فردا را با نا امیدی می دید.فردایی که شاید آنقدرها هم تلخ نبود.او از نخست فردا را اینگونه ترجمه کرده بود. شکست او شکست من بود.آرزوهایمان را به دست فراموشی سپرده بود.او دیگر او نبود.هر لحظه ترس بیشتر رخنه می کرد. امروز را فریاد می کردم و راهی برای مهار گرداب وجودش نمی دیدم. من که تحقق رؤیاهایم را در او می دیدم چاره ای جز تحمل آن روزها نداشتم. انتظار بود و انتظار.پیشرفتی حاصل نمی شد.دلش آهنین شده بود. تلنگر مهرم بر او اثر نداشت. اوضاع بدتر از فرضیات بود. او پیاپی در خود می شکست و مرا محکوم میکرد. تک درخت شادیمان خشک و بی بر شده بود. شهر قصه ی ما ماتم سرایی بی سکنه گشته بود. جز آهن و ظلمت چیزی به چشم نمیخورد . گویی همه را قتل و عام کرده بودند. محبت ، احساس ، شادی ، زیبایی ها ، همه و همه بی معنا بودند. ترس بر پیکره ی شهر آهنین زنگار غم زده بود. و چه تلخ به فردا امیدوار بودم. راستی این همه پلیدی از کجا آمده بود؟ او چرا جوانه های امیدم را معدوم می کرد؟ از شور و اشتیاق خالی شده بود. هیجان رسیدن در کلامش نبود.اعتقادی به پیروزی نداشت . با من هم آواز نمی شد. به ایمانم به چشم تمسخر نگاه می کرد. او نمیخواست. او تنها به خود می اندیشید . به نا کامی های خویش. تنها کاری که خوب بلد بود متهم ساختن من بود. اشتباهاتش را به من نسبت می داد . عدلش کجا رفته بود؟ تمام خواستن ها از من بود . او بود که نمیخواست . او دردش چیز دیگری بود . مشکلاتش را با خود حل نکرده بود . اصلا خود تمایلی به این کار نشان نمیداد. هر بار که به یاری اش رفتم، دست گشاده ام را به مشت گره شده پاسخ می داد. او به من اعتمادی نداشت. نمیخواست یاورش باشم. به چشم غریبانه ای مرا می دید. گمان می برد مشکلاتش تنها از آن خود اوست. همین موجب دوری ما بود. او مرا آنقدرها هم آشنا نمیدید. بارها می گفت که صمیمیتی احساس نمی کند. او به آینده خوش بین نبود. انگار با من و سادگی ام سر ستیز داشت. نمیتوانست چون من باشد. او از جنس من نبود. تنها وانمود می کرد که با من هم سوست. نه پیش می رفت و نه باز می گشت. در خود گم شده بود. این کارهایش مرا آزار می داد . مرا متهم می ساخت اما جرم از خود او بود. او بود که نمی خواست و او بود که هرگز مرا نمی دید.
نه این رعیّت خانه خراب و سرگردان
ولی امان که اگر در گلو بماند نان
دو لاله چیدن از آن باغ و این همه تاوان!
مگر که بید چه دارد برابر طوفان
به آیه آیه توبه به جان الرحمان
و چقدر سخت است که حتی مرگ هم از او روی گردان بود.
این روزها به این فکر می کنم که چقدر به هم نزدیک شده ایم ؛ آنقدر که اگر یک روز نباشی ناخودآگاه از زندگی دور می شوم. وقتی که هستی دنیا چقدر مطبوع و زیبا می شود. درست است که گاهی سر به سر دلم می گذاری اما همین است که دلم را تسخیر وجودت ساخته. با تو بودن یعنی اوج داشتن ها. هر زمان که به داشتنت فکر می کنم دلگرم می شوم و از تو به عنوان هدیه ی خداوندی یاد می کنم. هدیه ای که زندگی مرا متحوّل کرد. گاهی به جبران این موهبت فکر می کنم و می بینم ضعیف تر از آن هستم که حتی شکرگزار باشم.
راستش را بخواهی گاهی وقت ها دلم بدجوری هوای محبت بی شائبه ات را می کند ؛ اما حیف که حضورت گاهی کمرنگ تر از آن چیزی است که بتوان اسمش را بودن گذاشت. آخر عشق من مگر چه می شود دلت را با دلم همکلام کنی و معنای تازه ای به حضورت ببخشی؟ می گویی فاصله ها نمی گذارند؟ پس عظمت عشقت چه شد؟ حرف بود یا خیال واهی؟ شاید دیگران نمی گذراند. هنوز هم بین سبز و آبی استخاره می کنی؟ چرا نمی خواهی خودت باشی؟ کار سختی است؟ نگه داشتن عاشقی دلباخته چه نیازی به مشاوره دارد؟ خودت عاشقی کردن نمی دانی؟
حالا فهمیدی که چرا می گویم ای کاش مرا دوست داشتی؟ البته دوست داشتن چیز قابل تحمیلی نیست و خود فرد می تواند مشخص کند که آیا علاقه ای وجود دارد یا نه .
خدایا قسم به خودت که کفر نمی گویم. تو حرف های مرا می فهمی. می دانی از چه می گویم. از رنج انسان بودن. چرا مرا مثل فرشته هایت بی اراده و مطیع نیافریدی؟ انسان بودن را به چه جرمی باید تحمل کنم؟ حال نمی خواهم بیش از این شکوه کنم. میخواهم بگویم مرا در مسیری که قرار داده ای هدایتم کن. می دانم تو که مورچه را هدایت می کنی اشرف مخلوقاتت را رها نمی کنی. خدایا مرا لحظه ای به حال خودم نگذار که هرلحظه به فروپاشی نزدیک تر می شوم. خدایا ،ای خالق مهربان، به من نشان بده آن هدفی را که بخاطرش مرا آفریدی و نیرویم بخش تا بتوانم با هدایتت به تکامل برسم و تو را آنچنان که باید شکرگزار باشم.
سخن آخر : گاهی برای برنده شدن دست به کارهایی می زنیم که با ارزش های درونی ما ناسازگار است. در این موارد، بازنده ی اصلی خود ما هستیم _ آنتونی رابینز
راستی آیا هنوز هم می توان سنگ و عاشق بود؟ آخر تو به من نگفتی این زندگی بی عشق به چه کار می آید! یادت رفت؟قول هایی که داده بودی را می گویم.آن همه محبت برای چه بود؟ عاشق شده بودی؟ پس چرا هیچوقت نگفتی؟ بگذریم. تنت سلامت.من که چیز زیادی نخواستم. می خواستم تنها نباشم و کسی را برای ابراز علاقه داشته باشم.چه علاقه ی عجیبی.این احساس را نمی فهمم.تو می گویی عشق است یا هوس؟ من که هرچه تلاش کردم از درکش عاجزتر شدم. می گویند عشق علایمی دارد.مثلا حس برتری معشوق ، یا محافظت از او . آیا من این نشانه ها را دارم؟ بی گمان اگر فراتر نباشد کمتر هم نیست.اصلا بیاییم ماجرا را بررسی کنیم. چه شد که به این روز افتادم؟! دلبری هایت بود یا من بی ظرفیت تر ازین حرف ها بودم؟عاشق شدن مگر شاخ و دم دارد؟ خب از قرار معلوم من هم عاشق شده ام. نمی خواهم بگویم کار بخصوصی انجام شده یا چیزی عوض شده اما اگر نگویم که زندگی در عشق چقدر شیرین است بی گمان ذکات علمم را پرداخت نکرده ام. علم جالبیست اما حیف که تجربی است وگرنه برای همه عشق را تعریف می کردم.
من را بگو که چه خام بودم.فکر می کردم که یک راسیونالیست هیچگاه عاشق نمی شود.اصلا این قضایا به کنار ، این همه تشویش از کجا آمده؟چرا با آمدنت افکارم به هر سویی کشیده می شود؟ نکند همراه خود چند کیلویی بار مثبت هم می آوری که خنثایم کنی؟ مگر نمی دانی من خیلی پیشترها مجذوبت شده ام؟اسیری بهتر از من کجا خواهی دید؟ زنجیرم کرده ای و از ترس فرارم احساس را به نگهبانی گمارده ای؟ نترس جایی نمی روم. آهنربایت دقیق عمل می کند.
گاهی اوقات با خود فکر می کنم که اگر به جای فتحعلیشاه در جنگ تفلیس بودم با این اوضاعی که تو برایم ساخته ای به جای آن دو عهدنامه ی ننگین بی شک نیمی از ایران را به باد فنا می دادم. عاشقی هم دنیایی دارد. روزی "دوستت دارم" برای هم بلغور می کنیم و روزی قلب هایمان شورش کرده و یکدیگر را تحویل نمی گیریم. می گویم اگر این پستی ها و بلندی ها نبود زندگی چقدر خشک و غیر قابل تحمل می شد. گاهی آنقدر این بازی ها را جدی می گیرم که حتی فکر (إ) گفتن هایت هم دلم را نرم نمی کند.راستی خوشحال نمی شوی که بگویم عاشق آن خنده های دلفریبت شده ام؟
فراموش کردم که بگویم درد دوری نگاهت هنوز بر دلم سنگینی می کند. حیف شد که آن نگاه دریایی فرسنگ ها دور است و باید انتظارش را تا روز نامشخصی تحمل کنم.مگر نمی دانی که از انتظار خوشم نمی آید؟ اصلا برای همین قضیه ی عید را پیش کشیدم.عید را جدی نگیر اما روی هدفم حساب خاصی باز کن.
می خواهم بدانم دلت چه می خواهد. با یک لیوان آب پرتقال با طعم یار چطوری؟ می خواهی میز صبحانه ات را بچینم؟ آگهی استخدامت بر در و دیوار دلم چسبیده است. راستی از حقوقش خیلی کم گفته ای. مبنای محاسبه دینار عشق است یا دلار معشوق؟ البته می دانم که ریال عاشق به کارت نمی آید. پس لطفا مرا استخدام کن که برای خدمت دلم تنگ شده است.
ای کاش پیشگویی می دانستم و روز موعود را پیشگویی می کردم. اینطور کمی از ضربان قلبم کاسته و نفس هایم عمیق تر می شد. آن روز بهترین روز عمرم خواهد بود. و تا آن روز جز دعای خیر برای شما چیزی ندارم.
راستی هنوز هم عاشقی؟ می توانم روی دلت حساب کنم؟ گفته بودی که خیلی کار دستت می دهد. آیا هنوز هم از شنیدن کلمه ی جدایی دست های مهربانت سرد می شود یا راه غلبه بر رعشه ها را یافته ای؟ سادگی حرف هایت چطور؟ بگو که چیزی عوض نشده است. بگو که هنوز هم الفبای عاشقی را از حفظ زمزمه می کنی. آیا هنوز تناقض شعرهایت برطرف نشده؟ از چه اینگونه می نوشتی؟ عاشقی نمی گذاشت ترکیب حرف های دلت رو به راه باشد؟ می فهمم ؛ سعادت تجربه اش را داشته ام. راستی آن دفتر خاطرات پر رمز و رازمان چه شد؟ هنوز هم ورق می خورد؟ در کنج خاطرت جایی دارم؟ هنوز هم حاضری بخاطرم همه کار کنی؟ دیگر نمی خواهد این همه به خودت زحمت بدهی. فقط عاشقی کن عاشقی.
تا یادم نرفته عید را پیشاپیش به تو و همه ی دوستانم تبریک می گویم.
راستی یادمان باشد اگر به خدا توکل کنیم مغلوب نخواهیم شد.