بازگشت چکاوک

دست نوشت های چکاوکی

از من خواستی که بنویسم اما نگفتی چه.خواستی روزگارت را طور دیگر ببینم.فردا را ، زندگی را ، تقدیر را ، همه و همه از دریچه ی چشمانت خواهم دید و چه گواراست نفس کشیدن در فضای موافق.خواستی غم را با شادی عوض کنم اما نشدنی است.آخر چگونه؟ بدون تو و بدون اندوه؟مگر می شود؟ زندگی در حصار تنهایی تلخ تر از مرگ در هوای همراهیست.راستی گفتم مرگ، چه کلمه ی وحشت انگیزی.نکند نمی دانی که من بی تو هر لحظه مرده تر از سنگم؟
راستی آیا هنوز هم می توان سنگ و عاشق بود؟ آخر تو به من نگفتی این زندگی بی عشق به چه کار می آید! یادت رفت؟قول هایی که داده بودی را می گویم.آن همه محبت برای چه بود؟ عاشق شده بودی؟ پس چرا هیچوقت نگفتی؟ بگذریم. تنت سلامت.من که چیز زیادی نخواستم. می خواستم تنها نباشم و کسی را برای ابراز علاقه داشته باشم.چه علاقه ی عجیبی.این احساس را نمی فهمم.تو می گویی عشق است یا هوس؟ من که هرچه تلاش کردم از درکش عاجزتر شدم. می گویند عشق علایمی دارد.مثلا حس برتری معشوق ، یا محافظت از او . آیا من این نشانه ها را دارم؟ بی گمان اگر فراتر نباشد کمتر هم نیست.اصلا بیاییم ماجرا را بررسی کنیم. چه شد که به این روز افتادم؟! دلبری هایت بود یا من بی ظرفیت تر ازین حرف ها بودم؟عاشق شدن مگر شاخ و دم دارد؟ خب از قرار معلوم من هم عاشق شده ام. نمی خواهم بگویم کار بخصوصی انجام شده یا چیزی عوض شده اما اگر نگویم که زندگی در عشق چقدر شیرین است بی گمان ذکات علمم را پرداخت نکرده ام. علم جالبیست اما حیف که تجربی است وگرنه برای همه عشق را تعریف می کردم.
من را بگو که چه خام بودم.فکر می کردم که یک راسیونالیست هیچگاه عاشق نمی شود.اصلا این قضایا به کنار ، این همه تشویش از کجا آمده؟چرا با آمدنت افکارم به هر سویی کشیده می شود؟ نکند همراه خود چند کیلویی بار مثبت هم می آوری که خنثایم کنی؟ مگر نمی دانی من خیلی پیشترها مجذوبت شده ام؟اسیری بهتر از من کجا خواهی دید؟ زنجیرم کرده ای و از ترس فرارم احساس را به نگهبانی گمارده ای؟ نترس جایی نمی روم. آهنربایت دقیق عمل می کند.
گاهی اوقات با خود فکر می کنم که اگر به جای فتحعلیشاه در جنگ تفلیس بودم با این اوضاعی که تو برایم ساخته ای به جای آن دو عهدنامه ی ننگین بی شک نیمی از ایران را به باد فنا می دادم. عاشقی هم دنیایی دارد. روزی "دوستت دارم" برای هم بلغور می کنیم و روزی قلب هایمان شورش کرده و یکدیگر را تحویل نمی گیریم. می گویم اگر این پستی ها و بلندی ها نبود زندگی چقدر خشک و غیر قابل تحمل می شد. گاهی آنقدر این بازی ها را جدی می گیرم که حتی فکر (إ) گفتن هایت هم دلم را نرم نمی کند.راستی خوشحال نمی شوی که بگویم عاشق آن خنده های دلفریبت شده ام؟
فراموش کردم که بگویم درد دوری نگاهت هنوز بر دلم سنگینی می کند. حیف شد که آن نگاه دریایی فرسنگ ها دور است و باید انتظارش را تا روز نامشخصی تحمل کنم.مگر نمی دانی که از انتظار خوشم نمی آید؟ اصلا برای همین قضیه ی عید را پیش کشیدم.عید را جدی نگیر اما روی هدفم حساب خاصی باز کن.

می خواهم بدانم دلت چه می خواهد. با یک لیوان آب پرتقال با طعم یار چطوری؟ می خواهی میز صبحانه ات را بچینم؟ آگهی استخدامت بر در و دیوار دلم چسبیده است. راستی از حقوقش خیلی کم گفته ای. مبنای محاسبه دینار عشق است یا دلار معشوق؟ البته می دانم که ریال عاشق به کارت نمی آید. پس لطفا مرا استخدام کن که برای خدمت دلم تنگ شده است.
ای کاش پیشگویی می دانستم و روز موعود را پیشگویی می کردم. اینطور کمی از ضربان قلبم کاسته و نفس هایم عمیق تر می شد. آن روز بهترین روز عمرم خواهد بود. و تا آن روز جز دعای خیر برای شما چیزی ندارم.

راستی هنوز هم عاشقی؟ می توانم روی دلت حساب کنم؟ گفته بودی که خیلی کار دستت می دهد. آیا هنوز هم از شنیدن کلمه ی جدایی دست های مهربانت سرد می شود یا راه غلبه بر رعشه ها را یافته ای؟ سادگی حرف هایت چطور؟ بگو که چیزی عوض نشده است. بگو که هنوز هم الفبای عاشقی را از حفظ زمزمه می کنی. آیا هنوز تناقض شعرهایت برطرف نشده؟ از چه اینگونه می نوشتی؟ عاشقی نمی گذاشت ترکیب حرف های دلت رو به راه باشد؟ می فهمم ؛ سعادت تجربه اش را داشته ام. راستی آن دفتر خاطرات پر رمز و رازمان چه شد؟ هنوز هم ورق می خورد؟ در کنج خاطرت جایی دارم؟ هنوز هم حاضری بخاطرم همه کار کنی؟ دیگر نمی خواهد این همه به خودت زحمت بدهی. فقط عاشقی کن عاشقی.



تا یادم نرفته عید را پیشاپیش به تو و همه ی دوستانم تبریک می گویم.

راستی یادمان باشد اگر به خدا توکل کنیم مغلوب نخواهیم شد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٢ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط chakavaki نظرات () |